Hmohammad
Tuesday, January 10, 2006
به نام اهوراي پاك
خواهران و برادرانم ، فرزندان آدم و حوا؛
نام ايران را همة شما شنيدهايد. ايران سرزمين من است. سرزميني كهن كه مردمش به نجابت و زيبايي و هوش مشهور بودهاند. و سرزميني كه حالا به بزرگترين مصيبت ها گرفتار است. ما در ايران از حياتيترين نياز بشري، محروم شدهايم. واژهاي كه از آب و نان نيز حياتيتر است، چرا كه انسان بودن ما بواسطة آن تعريف ميشود. آزادي!
در سرزميني كه هميشه با بردهداري ناآشنا بود و حتي در اعماق تاريخش نيز بردهداري به چشم نميخورد، حالا يك ملّت در اسارت به سر ميبرند. در اسارت تحجّر، خرافه پرستي، جهل و دريدگي گروهي اندك كه بيست و پنج سال پيش در چنين روزهايي بر سرنوشت مردم حاكم شدند و ايران را با خون پاكترين و شجاعترين جوانان فرش كردند تا به گمان خودشان ريشة عصيان كنده شود و حكومتشان جاويد بماند و آن سالها ما كودك بوديم و هنوز توان سخن گفتن نداشتيم و تنها به حوادث چشم دوختيم، تا امروز بتوانيم زبان گوياي بخشي از تاريخ باشيم.
ما دو يار دبستاني هستيم كه موهاي هر دوي ما را وقتي وارد دبستان شديم از ته تراشيدند و مجبورمان كردند كه لباس تيره بر تن كنيم. از جنس مخالف جدايمان كردند و دائم به ما ميگفتند كه زنان شيطانند و بايد از آنها دوري كرد!
حق شادي و خنديدن نداشتيم و هر روز صبح كه به مدرسه مي رفتيم، مثل پادگانهاي نظامي در صفهاي طولاني ميايستاديم، از جلو نظام و خبردار ميشنيديم و در گرما و سرما، هر روز مجبور بوديم شعار بدهيم، مرگ بر آمريكا، مرگ بر انگليس، مرگ بر اسرائيل. و اگر شعار نميداديم با شلنگ كف دستمان را سياه ميكردند. و هر روز مدير مدرسه يا يكي از معلمان ميآمد و دربارة اينكه آمريكا چقدر بد است و آدم كشي چقدر خوب است، برايمان حرف ميزد.
باور كنيد آنزمان حتي نميتوانستيم بفهميم، آمريكا چيست؟! كودكاني 7 ساله بوديم و هر روز ميشنيديم كه آمريكا موجوديست شيطاني كه ناخنهاي بلندي دارد و از سرِ ناخنهايش خون ميچكد، دندانهايش مثل دراكولا تيز است و كلاهي بزرگ بر سر دارد كه پرچمي با خطوط موازي قرمز و ستارههاي سفيد در زمينه آبي بر سر گذاشته است و اين موجودِ هولناك علاقه عجيبي دارد كه جوانها و به خصوص جوانان ايراني را زير دندانهايش تكهتكه كند و هر روز سرود ميخوانديم كه ؛ آمريكا، آمريكا ننگ به نيرنگ تو، خون جوانان ما ميچكد از چنگ تو…….
همة اين حرفها مال 20 سال پيش بود كه به دبستان رفتيم و تا دانشگاه ادامه داشت. تا وقتي به دانشگاه وارد شديم، توهينها، تحقيرها، شعارها، سخنرانيها و تنبيهها ادامه داشت، با اين تفاوت كه در دانشگاه ما ديگر با دو واژه عقل و منطق آشنا بوديم و سئوالات بسياري برايمان بي جواب مانده بود. ما با «چراي بزرگ» مواجه شده بوديم؟!
به زحمت با دنياي بيرون مرزها ارتباط برقرار كرديم و اسب بالدار اينترنت ما را با افكار و ديدگاههاي ديگر اعضاي خانواده بزرگ انساني مان، فرزندان آدم و حوا آشناتر كرد.
آرام آرام فهميديم كه همة مردم دنيا كافر نيستند و همة آنها كه در بيرون مرزهاي ايران زندگي ميكنند، براي دشمني با ما شبانهروز نقشه نميكشند و اين خلاف چيزي بود كه در تمام سالهاي مدرسه تا دانشگاه به ما ميآموختند.
پس تمام شجاعتمان را جمع كرديم وبا تكيه بر منطق و عقل به لطف اهوراي يكتاي پاك، عاشقانه عصيان را برگزيديم و صداي عصيان ما در 18 تيرماه 1378 به گوش دنيا رسيد. من بدن پاره پاره دوستان همكلاسي ام را بخيهميكردم و احمد پيراهن خوني ديگر يار دبستاني ما را بالا برد تا دنيا بداند «كه ايران هنوز زنده است!»
و ما تاريخ واقعي كشورمان را از كتابهاي پوسيده در كنج زندانها و سينة آنان كه داغ بر دل داشتند، بيرون كشيديم و فهميديم چه برسرمان رفته است. حاكمان بيست و پنج سال گذشته ميخواستند ما در همان «آنكس كه نداند و نداند كه نداند » بمانيم تا بيدردسر بر ماجاودان حكومت كنند و ما با عصيانمان به «آنكس كه نداند و بداند كه نداند» رسيديم و تا خوشبختي تنها يك قدم مانده است تا به كاروان بشر متمدّن برسيم و بشوييم؛«آنكس كه بداند و بداند كه بداند.»
مردم ايران پس از اينكه خيلي زود فهميدند، در بهمن ماه 1357 به نام ترقّي و تكامل و انقلاب مقدّس، دچار چه مصيبي شدهاند، راههاي فراواني را براي رهايي از چنگ «اهريمن پيش آمده در لباس مذهب» تجربه كردند و همة آنها با قساوت و سنگدلي تمام توسط مدعيان اصولگرايي سركوب شد. بهترين جوانان وطن به خاك و خون غلطيدند و زندانها آكنده از هر صداي مخالفي شد. اعدامها و برخودرهاي غيرانساني حاكمان مذهبي چهرهاي زشت از ايران در دنيا به تصوير كشيد. مبلغين مذهبي با حرفهاي زيبا و جذاب در اعماق وجود ايرانيان نفوذ كردندو احساسات پاك مردم بزرگ سرزمينم را به بازي گرفتند وزماني كه مردم به نيّت شيطاني آنها پيبردند، تمام صداها و حتّي زمزمهها سركوب شد و شايد هيچگاه فكر نميكردند، ايران و ايراني دوباره توانِ برخواستن و ايستادن داشته باشد.
گروهي كوچك در ان جولانگاه احساس و ناداني و پشيماني و تعصّب و افسوس كه در ماههاي پس از شورش بهمن 1357 در فضاي ايران بيداد ميكرد، براي دريافتِ سهم خود كه ميپنداشتند به آنها پرداخت نشده، به سفارت ايالات متحدة آمريكا حمله كردند و چون نام دانشجو را يدك ميكشيدند، خسارتي بزرگ به وجهة دانشجويانِ ايراني وارد كردند. با ناداني خود زمينهسازِ فاجعهاي بنام انقلاب فرهنگي شدند ودنيا را عليه ايران تهييج كردند و حالا وقتي ما به تاريخ 444 روز التهابِ مردمِ جهان و به خصوص آمريكا در جريان گروگانگيري در سفارت ايالات متحده فكر ميكنيم، به آنها حق ميدهيم كه تصور كنند، ايرانيان مردمي خشونت طلب و تروريست هستند. ولي واقعيت چيز ديگري است. گروهي كوچك انديشههاي كوته بينانه و زشتِ خود را به ما تحميل كردند و تمام تلاشهاي مردم براي رهايي از اسارت بي نتيجه مانده بود. مردم ديگر در انتخاباتها شركت نميكردند. اميد به زندگي به شدت كاهش يافته بود. همه به نانِ شب محتاج شده بودند و ما در سرزمينِ ثروتمندِ ايران با قحطي و فقر دسته و پنجه نرم ميكرديم و اين همه حاصل نادانيهاي حاكمانِ مذهبي ايران بود و البته پدرانِ ما هم كه احساساتشان به بازي گرفته شد و شكل دهندة انقلاب شدند، بيتقصير نبودند.
شركت نكردن مردم در انتخابات تاثيري بر حاكمان مذهبي نداشت. حاكمان ما پس از انقلاب با «حياي سياسي» آشنا نبودند و به واقع احترامي براي راي مردم قائل نبوده و نيستند. اگر ذرهّ اي حياي سياسي داشتند ميفهميدند مفهومِ عدم شركت مردم در انتخابات تا قبل از دوّم خرداد 1376 چه بوده است؟!
با حربههاي مختلف در تمام اين سالها آراي مردم را ميربودند، اينكه اگر راي ندهيد، فرزندانتان را در مدرسه و دانشگاه نميپذيرند، كوپنهاي مواد غذايي به شما نميدهند، از محل كار اخراج ميشويد وچيزهايي مثل اين.
در دوّم خرداد 1376 مردم هوشمند ايران كه بواسطة حماقتها و نادانيهاي گروه حاكمان جاهل در دنيا تنها مانده بودند، به خردِ همگاني خود رجوع كردند و با حضوري گسترده پاي صندوقهاي راي، شكل مبارزة شان راتغيير دادند و كاري كردند تا گروه حاكمان مذهبي به جان هم بيفتند، تا قدري قدرتشان تحليل رود و شايد مردم دنيا هم بتوانند صداي مردم ايران را از ته چاه مصيبتها بشنوند.
خاتمي روي كار آمد و در آغاز از تغييرات بزرگ حرف زد. صداي مردمِ ما، در دنيا تا حدودي پيچيد، ولي خيلي زود خاتمي و تيم اصلاح طلب وي نقاب انداختند و چهرة واقعي خود را نشان دادند. ما در هر دو انتخاب به خاتمي راي داديم و نسل ما به او راي داد، چرا كه ما تغيير را باكمترين خونريزي ميخواستيم. با اصلاحات همراه شديم تا نگويند كه بهانهجو هستيم و فرصتِ دوباره ندادهايم و نسل ما اينچنين كرد. نسل ما كه ميگويم آمار 70 درصدي جامعة امروز ايران است كه كمتر از سي سال سن دارند و در هيچكدام از رفراندومها هنوز به سن راي نرسيده بودند. نه در فروردين 1358 و نه در اصلاح قانون اساسي نظام در سال 1368 . و حالا اين نسل 70 درصدي كه مثل ما ميانديشد و مثل ما سئوالات بيپاسخ زيادي دارد، دست به مبارزهاي بزرگ زده است. و خواستههاي ما كوچك است. ايراني كم توقّع و نجيب است.
ما ميخواهيم به آغوش خانوادة بشري بازگرديم. ميخواهيم با تمام مردم دنيا شادي كنيم و با آنها در غمها شريك باشيم. ميخواهيم اعتقاد خود را به تمام پيمانهاي جهاني فرياد كنيم. ميخواهيم به اعلاميةجهاني حقوق بشر، صلح جهاني، عدم تجاوز، حفظ محيط زيست، توسعة پايدار و تمامِ پيمانهاي نيك كه خانوادة بشري پذيرفته، احترام بگذاريم. ميخواهيم آزادي بيان و آزادي پس از بيان داشته باشيم. حاكمان را خودمان مشخص كنيم و هرگاه اشتباه كردند، نقد كنيم و حتي كنارشان بگذاريم. ريشة خودكامگي و استبداد را بخشكانيم و آراي مردم را به واقع حاكم كنيم. حقوق ناديده گرفته شدة خواهرانمان را به آنها بازگردانيم و به تمام معني تساوي زن و مرد را برقرار كنيم. دست حكومتگرانِ رياكار را از سرزمينمان كوتاه كنيم و پندار و گفتار و كردار نيك را ترويج دهيم. ما خوبيها را براي سرزمين كهنِ ايران و براي كرة خاك و ساكنان آن ميخواهيم، و ميكوشيم بديها را تا آنجا كه ممكن است، از انسانها دور كنيم و همة اينها براي مردمي كه قربانيان فراوان دادهاند، خواستة زيادي نيست.
در مبارزة مان خشونت هيچ جايي ندارد. چه در كلام و چه در عملكرد و هدفمان در مبارزه نشان دادن چهرة بينقاب نظام جمهوري اسلامي در دنياست و اينكه مردم تا چه اندازه به اين نظام اعتقاد دارند و ايمان داريم كه با لطفِ اهوراي يكتاي پاك و همراهي افكار عمومي دنيا ميتوانيم اهريمنِ استبداد مذهبي را به زانو درآوريم.
ما همة شكنجهها را به جان خريدهايم. دوستانمان در برابر چشممان اعدام شدهاند، از ساختمانهاي دانشگاه به پايين پرت شدهاند، به طرفشان شليك شده است و ماهها و سالها در سلولهاي انفرادي حاكميت، شكنجه شدهاند. و همة اينها را با جان و دل پذيرفتهايم، تا مردم خسته ايران، كمترين هزينه را پرداخت كنند و هيچ توقعي از ايرانيان نداريم، جز اينكه؛ «بدانند كه به هيچ وجه حق ندارند، نااميد شوند.» نوشتة مان طولاني شد، ولي زخمهايمان به اندازة تمام تاريخ ايران عميق است.
يار دبستاني من احمد باطبي دركنارم نشسته و با حنجرهاي كه دوبار طنابِ دارِ استبداد مذهبي را تجربه كرده برايم ميگويد و من با دستي كه زيرِ شديدترين شكنجهها شكسته است، دردهاي مردمم را مينويسم.
احمد هفت ماه در سلول انفرادي هر روز به انتظار اعدام نشسته بود و من سال 2001 ، سال گفتگوي تمدنها را در زندان انفرادي آغاز كردم و در سلولِ انفرادي هم، آن سال را به پايان رساندم و بسيارند، ياران دبستاني ما كه با هم عصيان كردهايم تا هر چه لازم است از وجودمان تقديم كنيم تا ايران آزاد شود.
و از ايرانيان انتظار داريم با ما همراه باشند تا با تحريم همه نوع انتخابات قبل از رفراندومِ نوع نظام، به افكار عمومي دنيا ثابت كنيم ميزان مشروعيت نظام چقدر پايين است. و از جهانيان هم انتظار داريم از خواسته ما براي برگزاري رفراندوم با نظارت سازمان ملل متحد، حمايت كنند.پس به پاس خونهايي كه جوانان پاك وطن هديه كردهاند و دردي كه مبارزان راه آزادي ميكشند، ايمان بياوريم كه پيروزيم و اميدوار به اينكه؛
«ايران هرگز نميميرد»
امير عباس فخرآور(سياوش)
دانشجوي 27 ساله
محکوم به 8 سال زندان سياسي از طرف دادگاه انقلاب
خواهران و برادرانم ، فرزندان آدم و حوا؛
نام ايران را همة شما شنيدهايد. ايران سرزمين من است. سرزميني كهن كه مردمش به نجابت و زيبايي و هوش مشهور بودهاند. و سرزميني كه حالا به بزرگترين مصيبت ها گرفتار است. ما در ايران از حياتيترين نياز بشري، محروم شدهايم. واژهاي كه از آب و نان نيز حياتيتر است، چرا كه انسان بودن ما بواسطة آن تعريف ميشود. آزادي!
در سرزميني كه هميشه با بردهداري ناآشنا بود و حتي در اعماق تاريخش نيز بردهداري به چشم نميخورد، حالا يك ملّت در اسارت به سر ميبرند. در اسارت تحجّر، خرافه پرستي، جهل و دريدگي گروهي اندك كه بيست و پنج سال پيش در چنين روزهايي بر سرنوشت مردم حاكم شدند و ايران را با خون پاكترين و شجاعترين جوانان فرش كردند تا به گمان خودشان ريشة عصيان كنده شود و حكومتشان جاويد بماند و آن سالها ما كودك بوديم و هنوز توان سخن گفتن نداشتيم و تنها به حوادث چشم دوختيم، تا امروز بتوانيم زبان گوياي بخشي از تاريخ باشيم.
ما دو يار دبستاني هستيم كه موهاي هر دوي ما را وقتي وارد دبستان شديم از ته تراشيدند و مجبورمان كردند كه لباس تيره بر تن كنيم. از جنس مخالف جدايمان كردند و دائم به ما ميگفتند كه زنان شيطانند و بايد از آنها دوري كرد!
حق شادي و خنديدن نداشتيم و هر روز صبح كه به مدرسه مي رفتيم، مثل پادگانهاي نظامي در صفهاي طولاني ميايستاديم، از جلو نظام و خبردار ميشنيديم و در گرما و سرما، هر روز مجبور بوديم شعار بدهيم، مرگ بر آمريكا، مرگ بر انگليس، مرگ بر اسرائيل. و اگر شعار نميداديم با شلنگ كف دستمان را سياه ميكردند. و هر روز مدير مدرسه يا يكي از معلمان ميآمد و دربارة اينكه آمريكا چقدر بد است و آدم كشي چقدر خوب است، برايمان حرف ميزد.
باور كنيد آنزمان حتي نميتوانستيم بفهميم، آمريكا چيست؟! كودكاني 7 ساله بوديم و هر روز ميشنيديم كه آمريكا موجوديست شيطاني كه ناخنهاي بلندي دارد و از سرِ ناخنهايش خون ميچكد، دندانهايش مثل دراكولا تيز است و كلاهي بزرگ بر سر دارد كه پرچمي با خطوط موازي قرمز و ستارههاي سفيد در زمينه آبي بر سر گذاشته است و اين موجودِ هولناك علاقه عجيبي دارد كه جوانها و به خصوص جوانان ايراني را زير دندانهايش تكهتكه كند و هر روز سرود ميخوانديم كه ؛ آمريكا، آمريكا ننگ به نيرنگ تو، خون جوانان ما ميچكد از چنگ تو…….
همة اين حرفها مال 20 سال پيش بود كه به دبستان رفتيم و تا دانشگاه ادامه داشت. تا وقتي به دانشگاه وارد شديم، توهينها، تحقيرها، شعارها، سخنرانيها و تنبيهها ادامه داشت، با اين تفاوت كه در دانشگاه ما ديگر با دو واژه عقل و منطق آشنا بوديم و سئوالات بسياري برايمان بي جواب مانده بود. ما با «چراي بزرگ» مواجه شده بوديم؟!
به زحمت با دنياي بيرون مرزها ارتباط برقرار كرديم و اسب بالدار اينترنت ما را با افكار و ديدگاههاي ديگر اعضاي خانواده بزرگ انساني مان، فرزندان آدم و حوا آشناتر كرد.
آرام آرام فهميديم كه همة مردم دنيا كافر نيستند و همة آنها كه در بيرون مرزهاي ايران زندگي ميكنند، براي دشمني با ما شبانهروز نقشه نميكشند و اين خلاف چيزي بود كه در تمام سالهاي مدرسه تا دانشگاه به ما ميآموختند.
پس تمام شجاعتمان را جمع كرديم وبا تكيه بر منطق و عقل به لطف اهوراي يكتاي پاك، عاشقانه عصيان را برگزيديم و صداي عصيان ما در 18 تيرماه 1378 به گوش دنيا رسيد. من بدن پاره پاره دوستان همكلاسي ام را بخيهميكردم و احمد پيراهن خوني ديگر يار دبستاني ما را بالا برد تا دنيا بداند «كه ايران هنوز زنده است!»
و ما تاريخ واقعي كشورمان را از كتابهاي پوسيده در كنج زندانها و سينة آنان كه داغ بر دل داشتند، بيرون كشيديم و فهميديم چه برسرمان رفته است. حاكمان بيست و پنج سال گذشته ميخواستند ما در همان «آنكس كه نداند و نداند كه نداند » بمانيم تا بيدردسر بر ماجاودان حكومت كنند و ما با عصيانمان به «آنكس كه نداند و بداند كه نداند» رسيديم و تا خوشبختي تنها يك قدم مانده است تا به كاروان بشر متمدّن برسيم و بشوييم؛«آنكس كه بداند و بداند كه بداند.»
مردم ايران پس از اينكه خيلي زود فهميدند، در بهمن ماه 1357 به نام ترقّي و تكامل و انقلاب مقدّس، دچار چه مصيبي شدهاند، راههاي فراواني را براي رهايي از چنگ «اهريمن پيش آمده در لباس مذهب» تجربه كردند و همة آنها با قساوت و سنگدلي تمام توسط مدعيان اصولگرايي سركوب شد. بهترين جوانان وطن به خاك و خون غلطيدند و زندانها آكنده از هر صداي مخالفي شد. اعدامها و برخودرهاي غيرانساني حاكمان مذهبي چهرهاي زشت از ايران در دنيا به تصوير كشيد. مبلغين مذهبي با حرفهاي زيبا و جذاب در اعماق وجود ايرانيان نفوذ كردندو احساسات پاك مردم بزرگ سرزمينم را به بازي گرفتند وزماني كه مردم به نيّت شيطاني آنها پيبردند، تمام صداها و حتّي زمزمهها سركوب شد و شايد هيچگاه فكر نميكردند، ايران و ايراني دوباره توانِ برخواستن و ايستادن داشته باشد.
گروهي كوچك در ان جولانگاه احساس و ناداني و پشيماني و تعصّب و افسوس كه در ماههاي پس از شورش بهمن 1357 در فضاي ايران بيداد ميكرد، براي دريافتِ سهم خود كه ميپنداشتند به آنها پرداخت نشده، به سفارت ايالات متحدة آمريكا حمله كردند و چون نام دانشجو را يدك ميكشيدند، خسارتي بزرگ به وجهة دانشجويانِ ايراني وارد كردند. با ناداني خود زمينهسازِ فاجعهاي بنام انقلاب فرهنگي شدند ودنيا را عليه ايران تهييج كردند و حالا وقتي ما به تاريخ 444 روز التهابِ مردمِ جهان و به خصوص آمريكا در جريان گروگانگيري در سفارت ايالات متحده فكر ميكنيم، به آنها حق ميدهيم كه تصور كنند، ايرانيان مردمي خشونت طلب و تروريست هستند. ولي واقعيت چيز ديگري است. گروهي كوچك انديشههاي كوته بينانه و زشتِ خود را به ما تحميل كردند و تمام تلاشهاي مردم براي رهايي از اسارت بي نتيجه مانده بود. مردم ديگر در انتخاباتها شركت نميكردند. اميد به زندگي به شدت كاهش يافته بود. همه به نانِ شب محتاج شده بودند و ما در سرزمينِ ثروتمندِ ايران با قحطي و فقر دسته و پنجه نرم ميكرديم و اين همه حاصل نادانيهاي حاكمانِ مذهبي ايران بود و البته پدرانِ ما هم كه احساساتشان به بازي گرفته شد و شكل دهندة انقلاب شدند، بيتقصير نبودند.
شركت نكردن مردم در انتخابات تاثيري بر حاكمان مذهبي نداشت. حاكمان ما پس از انقلاب با «حياي سياسي» آشنا نبودند و به واقع احترامي براي راي مردم قائل نبوده و نيستند. اگر ذرهّ اي حياي سياسي داشتند ميفهميدند مفهومِ عدم شركت مردم در انتخابات تا قبل از دوّم خرداد 1376 چه بوده است؟!
با حربههاي مختلف در تمام اين سالها آراي مردم را ميربودند، اينكه اگر راي ندهيد، فرزندانتان را در مدرسه و دانشگاه نميپذيرند، كوپنهاي مواد غذايي به شما نميدهند، از محل كار اخراج ميشويد وچيزهايي مثل اين.
در دوّم خرداد 1376 مردم هوشمند ايران كه بواسطة حماقتها و نادانيهاي گروه حاكمان جاهل در دنيا تنها مانده بودند، به خردِ همگاني خود رجوع كردند و با حضوري گسترده پاي صندوقهاي راي، شكل مبارزة شان راتغيير دادند و كاري كردند تا گروه حاكمان مذهبي به جان هم بيفتند، تا قدري قدرتشان تحليل رود و شايد مردم دنيا هم بتوانند صداي مردم ايران را از ته چاه مصيبتها بشنوند.
خاتمي روي كار آمد و در آغاز از تغييرات بزرگ حرف زد. صداي مردمِ ما، در دنيا تا حدودي پيچيد، ولي خيلي زود خاتمي و تيم اصلاح طلب وي نقاب انداختند و چهرة واقعي خود را نشان دادند. ما در هر دو انتخاب به خاتمي راي داديم و نسل ما به او راي داد، چرا كه ما تغيير را باكمترين خونريزي ميخواستيم. با اصلاحات همراه شديم تا نگويند كه بهانهجو هستيم و فرصتِ دوباره ندادهايم و نسل ما اينچنين كرد. نسل ما كه ميگويم آمار 70 درصدي جامعة امروز ايران است كه كمتر از سي سال سن دارند و در هيچكدام از رفراندومها هنوز به سن راي نرسيده بودند. نه در فروردين 1358 و نه در اصلاح قانون اساسي نظام در سال 1368 . و حالا اين نسل 70 درصدي كه مثل ما ميانديشد و مثل ما سئوالات بيپاسخ زيادي دارد، دست به مبارزهاي بزرگ زده است. و خواستههاي ما كوچك است. ايراني كم توقّع و نجيب است.
ما ميخواهيم به آغوش خانوادة بشري بازگرديم. ميخواهيم با تمام مردم دنيا شادي كنيم و با آنها در غمها شريك باشيم. ميخواهيم اعتقاد خود را به تمام پيمانهاي جهاني فرياد كنيم. ميخواهيم به اعلاميةجهاني حقوق بشر، صلح جهاني، عدم تجاوز، حفظ محيط زيست، توسعة پايدار و تمامِ پيمانهاي نيك كه خانوادة بشري پذيرفته، احترام بگذاريم. ميخواهيم آزادي بيان و آزادي پس از بيان داشته باشيم. حاكمان را خودمان مشخص كنيم و هرگاه اشتباه كردند، نقد كنيم و حتي كنارشان بگذاريم. ريشة خودكامگي و استبداد را بخشكانيم و آراي مردم را به واقع حاكم كنيم. حقوق ناديده گرفته شدة خواهرانمان را به آنها بازگردانيم و به تمام معني تساوي زن و مرد را برقرار كنيم. دست حكومتگرانِ رياكار را از سرزمينمان كوتاه كنيم و پندار و گفتار و كردار نيك را ترويج دهيم. ما خوبيها را براي سرزمين كهنِ ايران و براي كرة خاك و ساكنان آن ميخواهيم، و ميكوشيم بديها را تا آنجا كه ممكن است، از انسانها دور كنيم و همة اينها براي مردمي كه قربانيان فراوان دادهاند، خواستة زيادي نيست.
در مبارزة مان خشونت هيچ جايي ندارد. چه در كلام و چه در عملكرد و هدفمان در مبارزه نشان دادن چهرة بينقاب نظام جمهوري اسلامي در دنياست و اينكه مردم تا چه اندازه به اين نظام اعتقاد دارند و ايمان داريم كه با لطفِ اهوراي يكتاي پاك و همراهي افكار عمومي دنيا ميتوانيم اهريمنِ استبداد مذهبي را به زانو درآوريم.
ما همة شكنجهها را به جان خريدهايم. دوستانمان در برابر چشممان اعدام شدهاند، از ساختمانهاي دانشگاه به پايين پرت شدهاند، به طرفشان شليك شده است و ماهها و سالها در سلولهاي انفرادي حاكميت، شكنجه شدهاند. و همة اينها را با جان و دل پذيرفتهايم، تا مردم خسته ايران، كمترين هزينه را پرداخت كنند و هيچ توقعي از ايرانيان نداريم، جز اينكه؛ «بدانند كه به هيچ وجه حق ندارند، نااميد شوند.» نوشتة مان طولاني شد، ولي زخمهايمان به اندازة تمام تاريخ ايران عميق است.
يار دبستاني من احمد باطبي دركنارم نشسته و با حنجرهاي كه دوبار طنابِ دارِ استبداد مذهبي را تجربه كرده برايم ميگويد و من با دستي كه زيرِ شديدترين شكنجهها شكسته است، دردهاي مردمم را مينويسم.
احمد هفت ماه در سلول انفرادي هر روز به انتظار اعدام نشسته بود و من سال 2001 ، سال گفتگوي تمدنها را در زندان انفرادي آغاز كردم و در سلولِ انفرادي هم، آن سال را به پايان رساندم و بسيارند، ياران دبستاني ما كه با هم عصيان كردهايم تا هر چه لازم است از وجودمان تقديم كنيم تا ايران آزاد شود.
و از ايرانيان انتظار داريم با ما همراه باشند تا با تحريم همه نوع انتخابات قبل از رفراندومِ نوع نظام، به افكار عمومي دنيا ثابت كنيم ميزان مشروعيت نظام چقدر پايين است. و از جهانيان هم انتظار داريم از خواسته ما براي برگزاري رفراندوم با نظارت سازمان ملل متحد، حمايت كنند.پس به پاس خونهايي كه جوانان پاك وطن هديه كردهاند و دردي كه مبارزان راه آزادي ميكشند، ايمان بياوريم كه پيروزيم و اميدوار به اينكه؛
«ايران هرگز نميميرد»
امير عباس فخرآور(سياوش)
دانشجوي 27 ساله
محکوم به 8 سال زندان سياسي از طرف دادگاه انقلاب
توضیح : روز چهارشنبه 26 آذر ماه 1384 مطلبی در روزنامه ی حمایت به نقل از آقای سالارکیا چاپ شده بود که ایشان اعلام کرده بودند، دست نوشته های دکتر زرافشان توسط سایر هم بندان وی به سرقت رفته است!
جوابیه ی زندانیان سیاسی زندان اوین به اظهارات معاون دادستان مندرج در صفحه ی 3 شماره 732، روزنامه ی حمایت چهارشنبه 23/9/1384:
ما زندانیان سیاسی زندان اوین بدین وسیله گواهی و شهادت میدهیم که در ساعت 3 بعدازظهر روز سه شنبه 15 آذرماه و در حضور مسئول حفاظت، مدیر داخلی، مسئول حراست و بازرسی و مسئول یگان پاسدار زندان اوین و نیز در مقابل چشم 20 نفر درجه دارانی که در معیت فوق در این بند حاضر بودند، یکدفعه بیخودی به سرمان زد که اموال یکدیگر را بدزدیم!. لذا در مدت 2 ساعت تمام دار و ندارمان را به هم ریختیم و در نهایت علاوه بر وسایل شخصی بعضی از زندانیان از جمله زیرشلوار آقای سنگ تراش، جوارب آقای حجت بختیاری ، خمیر دندان سیگنال آقای بهرام مشهدی برخی از دست نوشته های آقای دکتر زرافشان ، مهندس حشمت الله طبرزدی و مصطفی جوکار را به همراه بردیم و هرچه آقایان هیئت مذکور اصرار کرده اند که ما اینها را احتیاج نداریم و خواستند به زبان دلالت آن برگردانند، زیر بار نرفته بلکه تحویلشان دادیم.
متعاقب این عمل ضمن صدور بیانیه ای اعتراض آمیز، ازقوه قضاییه خواستیم که به این حمله ی وحشیانه که ما خودمان به خودمان کرده بودیم رسیدگی و عوامل آن جنایات( یعنی خودمان) را به سزای اعمال ننگینمان برساند، لذا اگر اینک تصور شده غرض ما این بوده که عوامل زندان که در آن ساعت ناغافل و بیخودی در بند حضور داشتند را خدای ناکرده مثلا سارق بنامیم ، کذب محض است و شهادت میدهیم که ایشان جز انجام عمل خیرخواهانه در این موضوع اصلا دخالتی نداشته اند و هرچه آقای سالارکیا در این باره به روزنامه فرموده اند برهان قاطع به حقیقت ساطع است.
بنابراین باز هم ضمن حواله ی همان مشت محکم و معروف خود به دهان آمریکای جهان خوار اعلام میداریم: " آهای آمریکا، ما زندانیان سیاسی زندان اوین مقاصد شوم تو را از طرح چنین دروغهایی میدانیم و به سیاستهای صهیونیزم بین الملل که میخواهد بین ما و زندانبانان عزیزتر از جان سایه ی تفرقه بیاندازد کاملا آگاهیم و زیر بار اینگونه توطئه ها نمی رویم" ، در پایان از اینکه بیخودی اموال خود را دزدیده ایم طلب استغفار نموده و از آقای سالارکیا میخواهیم که تا رسوایی کامل آمریکای جهان خوار از پای ننشیند.
ضمنا اسامی افرادی را که (به زعم آقای سالارکیا، سارقین) این عمل مذبوحانه را انجام داده و ما شاهد آن بوده ایم را جهت استحضار همگان و تبری دیگران شفافا اعلام میکنیم.1. حبیب عباسی ( مسئول حفاظت اطلاعات زندان اوین)2. . حاج مهدی کربلایی ( مدیر داخلی زندان اوین)3. آقای یوسفی ( مسئول بازرسی و حراست زندان اوین)4. فرمانده ی یگان انتظامی زندان اوین ( سرهنگ......)
و همان 20 نفر حاضر در صحنه و ضمنا هم نمیدانیم چرا از آن روز به بعد بازهم بیخودی این شعر بر زبانمان افتاده و نقل گپ و کلاممان شده است.چو دزدی با چراغ آید ؛ گزیده تر برد کالا.....
جمعی از زندانیان سیاسی و برخی از خلافکاران بند 350 زندان اوین
جوابیه ی زندانیان سیاسی زندان اوین به اظهارات معاون دادستان مندرج در صفحه ی 3 شماره 732، روزنامه ی حمایت چهارشنبه 23/9/1384:
ما زندانیان سیاسی زندان اوین بدین وسیله گواهی و شهادت میدهیم که در ساعت 3 بعدازظهر روز سه شنبه 15 آذرماه و در حضور مسئول حفاظت، مدیر داخلی، مسئول حراست و بازرسی و مسئول یگان پاسدار زندان اوین و نیز در مقابل چشم 20 نفر درجه دارانی که در معیت فوق در این بند حاضر بودند، یکدفعه بیخودی به سرمان زد که اموال یکدیگر را بدزدیم!. لذا در مدت 2 ساعت تمام دار و ندارمان را به هم ریختیم و در نهایت علاوه بر وسایل شخصی بعضی از زندانیان از جمله زیرشلوار آقای سنگ تراش، جوارب آقای حجت بختیاری ، خمیر دندان سیگنال آقای بهرام مشهدی برخی از دست نوشته های آقای دکتر زرافشان ، مهندس حشمت الله طبرزدی و مصطفی جوکار را به همراه بردیم و هرچه آقایان هیئت مذکور اصرار کرده اند که ما اینها را احتیاج نداریم و خواستند به زبان دلالت آن برگردانند، زیر بار نرفته بلکه تحویلشان دادیم.
متعاقب این عمل ضمن صدور بیانیه ای اعتراض آمیز، ازقوه قضاییه خواستیم که به این حمله ی وحشیانه که ما خودمان به خودمان کرده بودیم رسیدگی و عوامل آن جنایات( یعنی خودمان) را به سزای اعمال ننگینمان برساند، لذا اگر اینک تصور شده غرض ما این بوده که عوامل زندان که در آن ساعت ناغافل و بیخودی در بند حضور داشتند را خدای ناکرده مثلا سارق بنامیم ، کذب محض است و شهادت میدهیم که ایشان جز انجام عمل خیرخواهانه در این موضوع اصلا دخالتی نداشته اند و هرچه آقای سالارکیا در این باره به روزنامه فرموده اند برهان قاطع به حقیقت ساطع است.
بنابراین باز هم ضمن حواله ی همان مشت محکم و معروف خود به دهان آمریکای جهان خوار اعلام میداریم: " آهای آمریکا، ما زندانیان سیاسی زندان اوین مقاصد شوم تو را از طرح چنین دروغهایی میدانیم و به سیاستهای صهیونیزم بین الملل که میخواهد بین ما و زندانبانان عزیزتر از جان سایه ی تفرقه بیاندازد کاملا آگاهیم و زیر بار اینگونه توطئه ها نمی رویم" ، در پایان از اینکه بیخودی اموال خود را دزدیده ایم طلب استغفار نموده و از آقای سالارکیا میخواهیم که تا رسوایی کامل آمریکای جهان خوار از پای ننشیند.
ضمنا اسامی افرادی را که (به زعم آقای سالارکیا، سارقین) این عمل مذبوحانه را انجام داده و ما شاهد آن بوده ایم را جهت استحضار همگان و تبری دیگران شفافا اعلام میکنیم.1. حبیب عباسی ( مسئول حفاظت اطلاعات زندان اوین)2. . حاج مهدی کربلایی ( مدیر داخلی زندان اوین)3. آقای یوسفی ( مسئول بازرسی و حراست زندان اوین)4. فرمانده ی یگان انتظامی زندان اوین ( سرهنگ......)
و همان 20 نفر حاضر در صحنه و ضمنا هم نمیدانیم چرا از آن روز به بعد بازهم بیخودی این شعر بر زبانمان افتاده و نقل گپ و کلاممان شده است.چو دزدی با چراغ آید ؛ گزیده تر برد کالا.....
جمعی از زندانیان سیاسی و برخی از خلافکاران بند 350 زندان اوین
مصطفی جوکار
سلام ؛آمد لب رود تا در زلال آ ینه ی آب شانهای به مویم بکشم امروز عروسی من است تا غروب می خواهم هم خودم را بشویم هم لباسهایم را!آمدم لب رود هرچه گشتم آینه نبود،من هم نبودم ،بودم، من درآب نبودم !آمدم لب رود شانه هست ، آب هست موهای منهم هست ،وآینه نیست .
آمدم لب رود آبی بنوشم به گوارای بوسه بر لبان معشوق چشم درشت.آمدم لب رود تا فریاد کنم؛((ای نزدیک،از نزدیک!))دیدی غبار لبخند راغلیظ تر کردی ونفس ما نگرفت ،دیدی ما تشنه به ((رویای سپید دندان ))تو بودنم ، دیدی که لبیخندترا برگ برگ شمردم ودر بایگانی سرخ قلبم نگاه داشتم ،دیدی که پای هر برگ سپید لبخندت مهر بوسه ای لبانم را کاشتم و تایدش کردم!
این متن از قطعه ای از کتاب امیر عباسش فخراور است نام کتاب(سبز ترین چشم زمین) نام قطعه( سهراب بیا که آب را) است البته این چند خط از آن داستان است .
آمدم لب رود آبی بنوشم به گوارای بوسه بر لبان معشوق چشم درشت.آمدم لب رود تا فریاد کنم؛((ای نزدیک،از نزدیک!))دیدی غبار لبخند راغلیظ تر کردی ونفس ما نگرفت ،دیدی ما تشنه به ((رویای سپید دندان ))تو بودنم ، دیدی که لبیخندترا برگ برگ شمردم ودر بایگانی سرخ قلبم نگاه داشتم ،دیدی که پای هر برگ سپید لبخندت مهر بوسه ای لبانم را کاشتم و تایدش کردم!
این متن از قطعه ای از کتاب امیر عباسش فخراور است نام کتاب(سبز ترین چشم زمین) نام قطعه( سهراب بیا که آب را) است البته این چند خط از آن داستان است .
**به نام اهورای پاک**
شقایق شیدای شرور شهر شراره های شوق شب شیرین شبگردی وشورده حالی شمع شور و شعف شیادان شاید شیشه شکست شادمانی های شبانه شعر شاعری شامخ شود
شاید شهرشاخص شاخساری شاداب و شاگرد شبخیز شبان شکر گزار یا شبیخون شبح شرمسار شرف از شدت شتم شعارهایشک و شبههیا شکافی از شکست شاکر در شکل شعور یا شکفتن شفاه از شکلکهای شراره های شمس یا شکوه شعله از شلختگی شلوار شاباش بگیروشلاق شمشیر بدستان شارع شوخی چشم شوبخت در شنزار شگون شوریان.....
این ها سخنان شاعر، نویسنده، دکتر، و............است که امروزه در گوشهای از زندان گیر کرده است. خلاصه بگویم این سخن امیر عباس فخرآور(سیاوش) است این قسمتی از کتاب او می باشد اسم این کتاب سبزترین چشم زمین است او بعد از این کتاب دو کتاب دیگر نوشت که جایزی( پائولو کوئیلو) را گرفت نام آن کتاب (هنوز هم ورق پاره های زندان)است که این کتاب چندین جائذه را گرفت .
امیر عباس غبل از کتاب(هنوز هم ورق پاره های زندان) یک کتاب درزندان نوشت که نام آن هم(اینجا چاه نیست )بود .
کسانی همچون امیر عباس فخراور می توانند با کمک هم دیگر ایران کشور شان را آزاد کنند و اگر این هماهنگی بین کشور ایجاد شود من با ضمانت می گویم که ایران را می توانیم آزاد کنیم .
به امید آزادی
شقایق شیدای شرور شهر شراره های شوق شب شیرین شبگردی وشورده حالی شمع شور و شعف شیادان شاید شیشه شکست شادمانی های شبانه شعر شاعری شامخ شود
شاید شهرشاخص شاخساری شاداب و شاگرد شبخیز شبان شکر گزار یا شبیخون شبح شرمسار شرف از شدت شتم شعارهایشک و شبههیا شکافی از شکست شاکر در شکل شعور یا شکفتن شفاه از شکلکهای شراره های شمس یا شکوه شعله از شلختگی شلوار شاباش بگیروشلاق شمشیر بدستان شارع شوخی چشم شوبخت در شنزار شگون شوریان.....
این ها سخنان شاعر، نویسنده، دکتر، و............است که امروزه در گوشهای از زندان گیر کرده است. خلاصه بگویم این سخن امیر عباس فخرآور(سیاوش) است این قسمتی از کتاب او می باشد اسم این کتاب سبزترین چشم زمین است او بعد از این کتاب دو کتاب دیگر نوشت که جایزی( پائولو کوئیلو) را گرفت نام آن کتاب (هنوز هم ورق پاره های زندان)است که این کتاب چندین جائذه را گرفت .
امیر عباس غبل از کتاب(هنوز هم ورق پاره های زندان) یک کتاب درزندان نوشت که نام آن هم(اینجا چاه نیست )بود .
کسانی همچون امیر عباس فخراور می توانند با کمک هم دیگر ایران کشور شان را آزاد کنند و اگر این هماهنگی بین کشور ایجاد شود من با ضمانت می گویم که ایران را می توانیم آزاد کنیم .
به امید آزادی
Monday, January 09, 2006
(امیر عباس فخرآور(سیاوش) (8سال)
(اکبر گنجی ( 6سال)
(حشمت اله طبر زدی(14 سال)
(ارژنگ د اودی(14سال)
( منو چهر محمدی( 15سال)
( احمد با طبی ( 15سال)
(بهروز جاوید تهرانی (7سال)
(مهرداد حیدر پور(3سال)
(بینا داراب زند (3سال)
( اکبر محمدی ( 15سال)
این ها 10 تن از 10هاتنی هستند که در راه آزادی
کشورشان تلاش کرده اند وبه زندان افتاده اند
Sunday, January 08, 2006
بسم الله الرحمن الرحیم
Mohammad_h370
Hmohammad
Mohammad
باسلام من محمد هستم من این وب لاگ را برای همدلی با زندانیان سیاسی
1_امیر عباس فخرآور( سیاوش)
2_ارژنگ داودی
4_احمد باطبی
و...........
که در راه آزادی کشورمان زندانی شده اند وشکنجه دیده اند.
من با تصویر هایی از ایران وزندانی ها برای شما به نمایش می گذارم تا مردم بتوانند راه آزادی را حس کنند.
با امید آزادی
Mohammad_h370
Hmohammad
Mohammad
باسلام من محمد هستم من این وب لاگ را برای همدلی با زندانیان سیاسی
1_امیر عباس فخرآور( سیاوش)
2_ارژنگ داودی
4_احمد باطبی
و...........
که در راه آزادی کشورمان زندانی شده اند وشکنجه دیده اند.
من با تصویر هایی از ایران وزندانی ها برای شما به نمایش می گذارم تا مردم بتوانند راه آزادی را حس کنند.
با امید آزادی




