Tuesday, January 10, 2006

سلام ؛آمد لب رود تا در زلال آ ینه ی آب شانهای به مویم بکشم امروز عروسی من است تا غروب می خواهم هم خودم را بشویم هم لباسهایم را!آمدم لب رود هرچه گشتم آینه نبود،من هم نبودم ،بودم، من درآب نبودم !آمدم لب رود شانه هست ، آب هست موهای منهم هست ،وآینه نیست .
آمدم لب رود آبی بنوشم به گوارای بوسه بر لبان معشوق چشم درشت.آمدم لب رود تا فریاد کنم؛((ای نزدیک،از نزدیک!))دیدی غبار لبخند راغلیظ تر کردی ونفس ما نگرفت ،دیدی ما تشنه به ((رویای سپید دندان ))تو بودنم ، دیدی که لبیخندترا برگ برگ شمردم ودر بایگانی سرخ قلبم نگاه داشتم ،دیدی که پای هر برگ سپید لبخندت مهر بوسه ای لبانم را کاشتم و تایدش کردم!

این متن از قطعه ای از کتاب امیر عباسش فخراور است نام کتاب(سبز ترین چشم زمین) نام قطعه( سهراب بیا که آب را) است البته این چند خط از آن داستان است
.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home